بامداد نخست كه در جهان دیدم از شادی غریو بر كشیدم: من ام آه آن معجزت نهایی بر سیاره كوچك آب و گیاه آن گاه كه در جهان زیستم از شگفتی بر خود تپیدم: میراث خوار آن سفاهت ناباور بودن كه به گوش و به چشم می شنیدم و می دیدم ! چندان كه در پیرامن خویشتن دیدم به ناباوری گریه در گاو شكسته بودم : بنگر چه درشت ناك تیغ بر سر من آخته آن كه باور بی دریغ در او بسته بودم. اكنون كه سراچه ی اعجاز پس پشت می گذارم به جز آه حسرتی با من نیست: تبری غرقه ی خون بر سكوی باور بی یقین و باریكه ی خونی كه از بلندای یقین جاری ست آخرین اثر احمد شاملو تهران_تیرماه 1378